تو هم مثل منی انگار

اغلب مدارس تعطیل شده اند، شهر آرام گرفته، از ترافیک بزرگراه ها و خیابانها کم شده، صبح وقتی شازده را برای آخرین امتحاناتش به مدرسه می رسانم دیگر از آن هیاهو و عجله و استرسی که در خیابانها موج می زد خبری نیست. حالا اگر آهسته تر بروم کسی با بوق فحش نمی دهد، دیگر عجله ندارم که زودتر برسم و ناهار را تا ساعت 11 آماده کنم که بروم دنبال دخترک. حالا می توانم نیم ساعت در یک پارک قدم بزنم یا اگر گذرم به خیابان یا کوچه ای پر درخت بیفتد مکث کنم و ترانه ی همدم معین را گوش کنم ... "تو هم مثل منی انگار از این دلتنگی ها داری"... و به آدمها و تنهایی شان فکر کنم.

به اینکه چه بلایی دارد سر ما می آید؟! آیا باید تفاوت ها را در عصر جدید پذیرفت و با آن کنار آمد یا نه؟ باز اختلاف نسل طبیعی ست و می شود آن را راحت پذیرفت اما وقتی می بینی هر روز فاصله ی فکری میان خودت و هم نسلی هایت بیشتر می شود چطور؟ آیا باید در حفظ آن چیزهایی که زمانی برای ما ارزش محسوب می شد، کوشید و تاوانش که طرد شدن است را داد و یا دیوار اطراف مان را بلندتر بسازیم و تنهاتر شویم؟ 

/ 8 نظر / 24 بازدید
شکیبا

سلام قالب مبارک خیلی قشنگه تو هم مثل منی انگار از این دلتنگی ها داری [گل]

لیلا

هرچی گذار بود گسل بود !شکاف بود دا عش بود در نسل ما اتفاق افتاد!یعنی دممون گرم.نکنه در دروه رنسانس ایران بسرمیبریم خبر نداریم؟

شکیبا

سلام کا منتی که برای پردیس گذاشتی در مورد مانتو و غریبگی که داره هر روز بیشتر میشه دقیقا حرفای دل من بود

حورا

منم حال شما رو كااملا درك مي كنم. بعضي وقت ها احساس مي كنم اين حجم بزرگ تكنولوژي پيش روي ما ، باعث شده كه كمتر وقت براي لذت بردن هاي ساده داشته باشيم. مثل همين قدم زدن هاي بي دغدغه در پارك. همين پيشرفت آدم هاي اين عصر باعث شده كه بيشتر سرشان با نمود هاي تكنولوژي گرم باشد تا خودشان. ماهم به نوعي تنهاييم. اگر نبوديم سراغ وبلاگ نويسي و خواندنش نمي آمديم!

اهورا

چه كار خوبي ميكنيد تو جاهايي كه خوشتون مياد قدم ميزنيد تا روحيون بهتر بشه من قديما تو راه برگشت به خونه اينكارو ميكردم و فقط بديش اين بود كه بعضي وقتا زياد طول ميكشيد گرسنم ميشد

اهورا

آرامش چیزی را گم کرده ام شاید هم کسی را... و یا... شاید خودم را... هر چه هست تو نیستی! تو تنها جزئی از زندگی منی که هیچ وقت گمش نمی کنم... آرامشم را گم کرده ام... سکوتم، و اعتمادم... حس با مردم بودن را دیگر حس نمی کنم! اعتماد داشتن را نمی فهمم! آرامشم را نمی یابم... باید همین حوالی باشد آرامشم را می گویم! شاید من زیاد دنبالش نگشته ام! صندوقچه ی قدیمی مادر بزرگ را هم خوب زیر و رو کرده ام اما نیست! نه اینکه از اول نبوده ها! الان نیست... بودنش را خوب یادم هست! و حتی رفتنش را... شاید چون پشتش آب نریختم بازنگشته... آرامشم را می گویم! شاید چون قدرش را نمی دانستم نمی آید... چقدر جایش در زندگی ام خالیست... زیاد که می گردم، خودم را هم گم می کنم! کاش تو می آمدی از دور برای کمک! اینجا همه چیز بهم ریخته و من لابه لای همه ی گم شده هایم گم شده ام...!

دردانه

سلام عزیز مهربانم ....[قلب] امیدوارم از این خلوتی تابستانه و لحظه هاتون بهترین حس های خوب رو بگیرید .....راستش من هر چی که رنگ ارزش داشته باشه رو دوست دارم و دلم نمی خواد از دست شون بدم مثل همون تابستون های قدیم که کوچه ها پر از صدای خنده بچه ها بود و الان اما کمتر [لبخند] الهی تابستون تون قشنگ [ماچ][گل]

شکیبا

سلام دهه چهلی کجایی ؟چقدر ساکت شدی[لبخند][گل]