cancelled

از دیروز همه ی کارهایم را انجام داده ام تا در دو روزی که قرار بود خواهرم اینجا باشد، کمترین وقتی را برای خرید یا کارهای خانه تلف نکنم. تا همه ی لحظه ها را با هم بگذرانیم. به اندازه ی 48 روز نقشه و برنامه داشتم برای این 48 ساعت. دخترک صبح زود با ذوق و شوق بیدار شد تا با هم برویم فرودگاه دنبال خاله اش. صبح ناهار را آماده کردم و منتظر تلفن او بودم تا به محض حرکت، ما هم راه بیفتیم. حالا من با یک بمب بی انگیزگی که درونم منفجر شده با دست و پای سست نشسته ام روی کاناپه و دخترک با لب و لوچه ی آویزان دوباره رفت خوابید. 

/ 6 نظر / 26 بازدید
باران(محمد)

سلام آذر خانم منزل نو مبارك بازم شما كه دست بكار شديد و خونه تونو از نو ساختيد ...

فریبا

30 - 40 سال پیش اصلا" فکر نمیکردم روزی به این مرحله برسم که تمام امید و انگیزه های زندگیم رو از دست بدم و به خودم نهیب بزنم که الکی خودت رو تمام این مدت سرپا نگه داشتی! هیچ چیز قرار نیست دیگه خوب بشه! خوب همین شرایطیست که داری و باید مواظب باشی همینی که داری از دستش ندی! الان دیگه احساس میکنم در سرازیری زندگی قرار گرفتم و حتی جسمم کم کم داره آلارم میده و رو به ازمحلال! و تعریف و مفهوم زندگی برای من مثل جزو سیاه لشکری بودن برای خدمت به یه عده اشراف زاده که هرگز از نزدیک ندیدمشون! خلاصه زندگیم Cancelled شده! چه رسد به یک خط پرواز! اینهمه دویدن و تلاش برای آرد کردن آسیب از ما بهتران بوده! مسخره تر از همه اینکه حالا نگران گوشت قربونی لب توپ شدن که هر روز جایزه و وعده وعید های مختلف برای زایمان "مردم مسلمان غیور آماده در صحنه" میدن!

شکیبا

سلام کامنت من ثبت نشده ؟

دردانه

سلام عیز مهربانم ....لحظه هاتون به مهر خدا [قلب] چه خوب که پس خواهر عزیز آمدند و خودشون رو رسوندند [لبخند] الهی اونقدر انرژی از وجودشون بگیرید که جبران بی انگیزگی بشه [قلب][گل]

لیلا

مادر کنسلو بیخیال شو !بریم بعدی[نیشخند]

لیلا

من کنسل نمیخواااااااااااااااااام!