کالبد شکافی یک دلگیری

اینترنت برای من یک تجربه ی جدید و لذت بخش بود، دری بود رو به دنیایی بزرگ، مثل معجزه ی دیدن بود برای یک نابینا، اما وبلاگ خوانی و وبلاگ نویسی دنیای دیگری بود، می توانستم چیزهایی را بخوانم که در هیچ کتابی نوشته نشده بود، می توانستم از افکارو عقاید و زندگی کسانی که هیچوقت ندیده بودم بخوانم و با بعضی از آنها که احساس اشتراک فکری یا همذات پنداری داشتم ارتباط بیشتر و نزدیکتری برقرار کنم، می توانستم در محل کار یا خانه ام بنشینم و با دوستانم در دورترین نقطه این کره ی خاکی ارتباط فکری برقرار کنم، من هم می توانستم حرفها، عقاید، احساسات، شادی و غم هایم را با دیگران در میان بگذارم بی آنکه مورد قضاوت قرار بگیرم، اینها چیزهای با ارزشی بودند که طی سالها ارتباط حقیقی با دیگران بدست نیاورده بودم.

دنیای مجازی برای من یک تجربه جدید بود که خیلی زود آن روی دیگر خودش را نیز نشان داد.

مقدمه چینی کافیست! می روم سر اصل مطلب:

به نظر من یک بلاگر در قبال همه ی خواننده هایش اگر نه، اما در قبال دوستانی که به تدریج ارتباط فکری نزدیکی با هم برقرار کرده اند مسئول است. یک بلاگر وقتی جایی در زندگی یک دوست مجازی باز می کند حق ندارد،(به همین قاطعیت) "حق ندارد!" آن را خالی بگذارد.

یک بلاگر وقتی ارتباطش با یک دوست مجازی آنقدر ارزش پیدا می کند که وسط کارهای شب عید کودک سرما خورده اش را بغل می کند تا خودش را به اولین قرار ملاقات با تو برساند، وقتی از روی نوشته هایت مشخصات تقویم دلخواهت را می خواند و برای سال جدید تقویمی با همان مشخصات برای تو هدیه می فرستد، وقتی از لحظه ها و روزهای بارداری اش می نویسد و تو می شوی خاله ی مجازی بچه اش، حق ندارد این جای بزرگی که در زندگی دیگری باز کرده است را خالی بگذارد. یک بلاگر وقتی این فرصت را به تو می دهد که با او درد دل کنی و اگر حرفهایت از 1024 حرف بیشتر شد و توی یک کامنت خصوصی جا نگرفت برایش ایمیل کنی، و با تو همدلی کند، دوست مجازی که بعد از سالها از آن سر دنیا آمده باشد تا خانواده اش را ببیند، آنوقت راهی طولانی را بر خود هموار کند و دو روز از این زمان با ارزشش را صرف کند تا برای دیدن تو بیاید و این احساس را به تو بدهد که چقدر برایش مهم بودی، حق ندارد این جای بزرگ را خالی بگذارد (من در دنیای مجازی به دنبال پیدا کردن روابطی از نوع ارتباطات حقیقی نبودم که حالا دلم خوش باشد که خب شماره تلفنی و آدرسی دارم و هر چند صباحی می توانم با دوستان مجازی که دیگر وبلاگ نمی نویسند تماس داشته باشم. از این شماره تلفن ها و آدرس ها تا دلتان بخواهد توی گوشی و دفتر تلفن ام دارم ! دوستی دارم که 14 سالی می شود قرار است برای تبریک ازدواج اش، خریدن خانه ی جدیدش، بچه دار شدن اش،... به دیدنش بروم ولی هنوز موقعیتش پیش نیامده. تعداد اقوامی که در این دیار غربت دارم انگشت شمارند اما سالی یکبار هم همدیگر را نمی بینیم. تمام دوستان یا گروه هایی که مرا در شبکه های اجتماعی عضو کرده اند شاکی اند که چرا هیچ فعالیتی ندارم. می دانید چرا؟ چون در ارتباطات حقیقی و در این شبکه ها هیچ تبادل افکارو احساساتی وجود ندارد. چند ساعت حضور فیزیکی که اغلب به پذیرایی می گذرد یا یک مشت جوک و مطلب و عکس و پیام مثبت که چندین سال قبل از طریق ایمیل فرستاده می شد و بعد فیس بوک، حالا از طریق این شبکه های اجتماعی به اشتراک گذاشته می شود. من در ارتباطات مجازی چیزهای باارزشی بدست آوردم که هیچ چیز دیگری نمی تواند جای آنها را برایم بگیرد). فریده! اگر بدانی چه روزهای سخت و عذاب آوری در محل کارم را با خواندن مطالب تو و کل انداختن کامنتی در وبلاگ تو و لیلا و خنده های از ته دل، تاب آوردم. و رویا! تو که با آن قلم خاص و توانایی که داشتی آنقدر قشنگ از جزئیات روزمرگی ها و احساست می نوشتی که من هر وقت چشمم را می بستم می توانستم تو را در قالب یک مادر، یک همسر، یک زنی که عاشق کتاب خواندن است تجسم کنم. تو هم جای بزرگی را در زندگی من خالی گذاشتی. با تو هم هستم! تو که از لابلای نوشته هایم توانستی خاطرات دورم را پیدا کنی و با گذاشتن عکسهایی حتی از آن مینی بوس آبی که سی چهل سال قبل سرویس دبستانم بود اشک شوق را در روز تولدم هدیه کردی، تو هم در قبال بلاگر بودن ات مسئولی و حق نداری هر وقت که دلت خواست دنیای مجازی را ترک کنی. با همه ی شما هستم! همه ی شماهایی که می دانید جای بزرگی در دنیای من باز کرده اید و حالا خالی اش گذاشته اید. از همه ی شما دلگیرم...

/ 10 نظر / 28 بازدید
فریبا

دوست دارم دوست خوبم.[قلب] فقط اینو بگم که گاهی سکوت هم اجباری میشه و از اینکه تلخ کامی رو به دیگران سرایت ندی و حرفی نزنی که بعدها نتونی جمع و جورش کنی سکوت اختیار میکنی!

حورا

خيلي تحت تاثير قرار گرفتم دوست عزيز... حرفي برايم نمي آيد

شکیبا

سلام دلگیر نباش حتما برمیگردن [گل]

آفرين

[گل]

غنچه

كاملا موافقم مثا اينكه مهمون رو دعوت بكني بعد خيلي راحت در رو براش بازنكني وشب هنگام با توجيه هاي بچه گانه بخواي دل بدست بياري

لیلا

[قلب][قلب][بغل] هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا توبا بیان خوبت درست حرف دل منو زدی.منم خودمو مسئول میدونم .دید ی در بدترین شرایط زندگیم اینجارو تعطیل نکردم ؟

بهار شیراز

عزیزممممم... راست میگی والله... وبلاگی ها حالا جزیی از زندگی من شده اند. جزیی از زندگی وروجک هایم...

آفرين

[گل]

دردانه

[گل][گل][گل]

مرادیان زاده

سلام نوشته ات را دو جور می شود خوند: به دوستانت بگویی دوست دارم بیشتر بنویسید و ازتون خواهش می کنم اگر می تونید به کارتون ادامه دهیدتا... نوع دیگر :بخونیم:" کاری ندارم تو و شما در چه حالی هستید . من عادت کرده ام به تو .می خواستی از اول ننویسی و...حالا که منو جذب خودت کردی و وابسته ات شدم منو ول می کنی و می ری؟" در مورد تحلیل اول که تو توقع داری و یک نوع تشکر پنهان و... احساس محبتت را هر چند بشکل خاصی ابراز می شود را می شود فهمیدو تقدیر کرد. اما نوع دوم دلگیری که منطق و دلیل هم می اوری " که افراد حق ندارند که ..." جسارت می کنم و می پرسم :" چرا حق ندارند؟ دوست تو روزی حالش را داشته و می نوشت حالا شرایطش طور دیگریست و نمی تواند بنویسد.چرا باید دلگیر بشی؟ او برای خودش و دلش می نوشت همانطور که من و تو هم داریم برای شادی و رضایت خودمون می نویسیم . ما که اختیار دیگران را نداریم و تازه از کجا بدانیم دوست ما در چه شرایطی است که دارد می نویسد یا نمی نویسد؟ برای آرامشمون و در تمام حوادث زندگی : هر کاری می کنیم فقط برای دل خودمون کنیم .دلی که همیشه باهامون هست و اختیارش هم دست خودمونه![ل